نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۸۶۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تا واله نظاره آن ماهپاره ایم

از خود پیاده ایم و به گردون سواره ایم

سیر وجود ما نتوان کرد سالها

هر چند قطره ایم ولی بیکناره ایم

هستی ما و نیستی ما برابرست

محو فروغ مهر چو نور ستاره ایم

در محفلی که شعله ندارد زبان لاف

ماگرم خودنمایی خود چون شراره ایم

نتوان به ریگ بادیه ما را شمار کرد

چون درد و داغ اهل هنر بی شماره ایم

خاک اوفتاده نیست اگر ما فتاده ایم

گردون پیاده است اگر ما سواره ایم

آسیب ما به سوخته جانان نمی رسد

هر چند آتشیم ولی بی شراره ایم

هشیار از تپانچه محشر نمی شویم

ما این چنین که از می غفلت گذاره ایم

تا کی ز جوی شیر و ز جنت سخن کنی؟

ای واعظ فسرده، نه ما شیر خواره ایم!

از چاره بی نیاز بود درد و داغ عشق

ما بهر چشم زخم، طلبکار چاره ایم

ماند چسان درست دل چون کتان ما؟

آیینه دان جلوه آن ماهپاره ایم

هرگز ز کار خود گرهی وا نکرده ایم

با آن که دستگیرتر از استخاره ایم

روز جزا که پرده بر افتد ز کار ما

روشن شود به بی بصران ما چه کاره ایم

این آن غزل که مولوی روم گفته است

در شکر همچو چشمه و در صبر خاره ایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این غزل از مولوی به بیان حال و احوال انسانی می‌پردازد که در جستجوی حقیقت و عشق است. در آغاز، شاعر به زیبایی و نور ماهپاره اشاره می‌کند و از خودآگاهی و بالا بودن در افکار نمی‌توانند به راحتی از وجود و عدم خود سخن بگویند. او دربارهٔ درد و رنج اهل هنر صحبت کرده و بیان می‌کند که اگرچه در ظاهر ممکن است شکست‌خورده و افتاده باشند، اما در واقع بیدار و هوشیار هستند. شاعر به بی‌فایده بودن صحبت‌های خشک و بی‌روح واعظان اشاره کرده و می‌گوید که در عشق حقیقی نیاز به چاره ندارند. او در پایان نیز ابراز می‌کند که هرگز از کار خود ناامید نشده‌اند و با وجود تجربیات سخت، در عشق و صبر پایدارند. این غزل در عین حال که درد و رنج را بیان می‌کند، بر امید و جستجوی حقیقت نیز تأکید دارد.