نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۸۷۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

ما خنده را به مردم بیغم گذاشتیم

گل را به شوخ چشمی شبنم گذاشتیم

قانع به تلخ و شور شدیم از جهان خاک

چون کعبه دل به چشمه زمزم گذاشتیم

مردم به یادگار اثرها گذاشتند

ما دست رد به سینه عالم گذاشتیم

چیزی به روی هم ننهادیم در جهان

جز دست اختیار که بر هم گذاشتیم

دادند اگر عنان دو عالم به دست ما

از بیخودی ز دست همان دم گذاشتیم

الماس، بی نمک شده بود از موافقت

تدبیر زخم و داغ به مرهم گذاشتیم

بی حاصلی نگرکه حضور بهشت را

از بهر یک دو دانه چو آدم گذاشتیم

صائب فضای چرخ مقام نشاط نیست

بیهوده پا به حلقه ماتم گذاشتیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و ناامیدی شاعر از زندگی و وضعیت جهان می‌پردازد. شاعر می‌گوید که خنده و شادی را به دیگران واگذار کرده و خود او به تلخی و شور در جهان خاک قانع شده است. او به جای امید، دست رد به سینه عالم زده و هیچ چیز جز اختیار و اراده خود را نگه نداشته است. همچنین به مسأله بی‌حاصلی و فریبندگی زندگی اشاره می‌کند و از قرار گرفتن در حالتی که لذت‌ها و خوشی‌ها را رها کرده به حسرت و اندوه پرداخته است. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که در چنین شرایطی، قرار گرفتن در فضای شاداب زندگی بی‌فایده و حتی در نوعی ماتم است.