نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۸۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نداد عشق گریبان به دست کس ما را

گرفت این می پر زور، چون عسس ما را

اگر چه سگ به مرس می کشند صیادان

کشیده است سگ نفس در مرس ما را

تمام روز ازان همچو شمع، خاموشیم

که خرج آه سحر می شود نفس ما را

فغان که منزل دور و دراز وادی عشق

نکرد دل تهی از ناله چون جرس ما را

خراب حالی ما لشکری نمی خواهد

بس است آمدن و رفتن نفس ما را

ترا که پای گلی هست، می به ساغر کن

که زهد خشک کشیده است در قفس ما را

به گرد خاطر ما آرزو نمی گردید

لب تو ریخت به دل رنگ صد هوس ما را

اگر چه در قفس افتاده ایم از گلزار

ز گل نمی گسلد رشته نفس ما را

شکسته بال و پرانیم، جای آن دارد

که باغبان کند از چوب گل قفس ما را

غریب گشت چنان فکرهای ما صائب

که نیست چشم به تحسین هیچ کس ما را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این غزل درباره درد و رنج عشق و وابستگی به آن است. شاعر به توصیف حالتی می‌پردازد که در آن عشق او را از دیگران جدا کرده و به نوعی در قفس احساساتش گرفتار شده است. او به احساس خفگی و خاموشی در برابر عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که اگرچه در وضعیت نامناسبی به سر می‌برد، اما عشق و امیدش به زندگی همچنان در او زنده است. همچنین بر این نکته تاکید می‌کند که آرزوهایش به خاطر عشق، او را به سمت شخص خاصی می‌کشاند و در عین حال، از پیچیدگی‌های عشق و اثرات آن بر حال و روزش سخن می‌گوید. شاعر از یأس و ناامیدی، و در عین حال از زیبایی و ذوقی که عشق در زندگی‌اش می‌آفریند، سخن می‌گوید.