نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۸۹۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

برخیز تا به عالم بی چند و چون رویم

از خود به تازیانه آهی برون رویم

بیرون کنیم رخت گل آلود جسم را

سر پا برهنه بر فلک آبگون رویم

از فیل بند چرخ برآییم، تا به کی

کج کج بر این بساط چو اسب حرون رویم؟

بر صفحه جهان رقم نیستی کشیم

زان پیش کز قلمرو هستی برون رویم

از آفتاب کی سر ما گرم می شود؟

از دست، کی به این قدح واژگون رویم؟

با عشق جان شکار دلیری ز عقل نیست

در کام شیر، چند پی آزمون رویم؟

در آتش است شبنم گل از حضور ما

از بس که آرمیده در ین بحر خون رویم

در اشک گرم غوطه زند چشم آهوان

روزی که ما ز دامن دشت جنون رویم

صائب ز تنگ خلقی ابنای روزگار

وقت است کز قلمرو هستی برون رویم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دعوتی است به رهایی از قید و بندهای دنیوی و جهان مادی. شاعر از ما می‌خواهد که از ناهنجاری‌ها و مشکلات زندگی فراتر برویم و به سوی جهانی آزاد و بی‌محدودیت‌ حرکت کنیم. او تأکید می‌کند که با عشق و شهامت باید به دنبال تجربیات جدید باشیم و از ترس‌ها و موانع عبور کنیم. در نهایت، شاعر خواستار خروج از دنیای مادی و رسیدن به دنیای معنوی و حقیقی است، جایی که می‌توانیم به آرامش و روشنی دست یابیم.