نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۹۰۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آتش به دل از گرمی این مرحله دارم

پا بر سر گنج گهر از آبله دارم

آتش به زر اینجا نفروشند و من خام

گرمی طمع از مردم این قافله دارم

آن راهنوردم که تهی پایی خود را

پیوسته نهان از نظر آبله دارم

از سلسله زلف کسی طرف نبسته است

عمری است که من ربط به این سلسله دارم

مینای فلک ظرف می عشق ندارد

کی طاقت این می من بی حوصله دارم؟

گویند به هم مردم عالم گله خویش

پیش که روم من که زعالم گله دارم؟

صائب به جز از سینه خود چاک زدن نیست

شغلی که درین عالم پر مشغله دارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر احساسات عمیق و درونی خود را بیان می‌کند. او از آتش و گرمایی که در دلش دارد سخن می‌گوید و به گنجی که در دستانش است، اشاره می‌کند. او متوجه می‌شود که طمع و اشتیاق دیگران او را درگیر کرده و از خویشتن پنهان است. شاعر به روابطی که با دیگران دارد اشاره می‌کند و ابراز می‌کند که هیچ‌کس به زلف محبوبش وابسته نیست. در این دنیا، او احساس می‌کند که عشق و محبت نایاب است و نمی‌تواند به راحتی با دیگران رابطه برقرار کند. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که در این دنیا مشغله‌های فراوانی دارد و تنها از درون خود باید به دردها و مشکلاتش بپردازد.