غزل شمارهٔ ۵۹۱۵ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
کو می که ز زندان دل تنگ برآیم؟
چون لاله نفس سوخته زین سنگ برآیم
یک سوخته دل نیست پذیرای شرارم
آخر به چه امید من از سنگ برآیم؟
چون نیست مرا شهپر گلزار رسیدن
از بهر چه من زین قفس تنگ برآیم؟
در روی زمین نیست چو یک چهره روشن
چون آینه بی وجه چه از زنگ برآیم؟
این دایره چون شد تهی از نغمه شناسان
از پرده برای چه به آهنگ برآیم؟
یک سو غم دنیا و دگر سو غم عقبی
با اینهمه غم چون من دلتنگ برآیم؟
کو باده لعلی، که ازین پیکرخاکی
سیراب چو لعل از جگر سنگ برآیم
ای مهر برون آ، که به یک چشم زدن من
چون شبنم ازین دایره رنگ برآیم
بر هیچ دلی نیست گران کوه غم من
با این سبکی من به که همسنگ برآیم؟
در هیچ لباس از تو مرا نیست جدایی
یکرنگ توام گرچه به صد رنگ برآیم
چون رنگ پر و بال شکسته است درین باغ
صائب ز چه از عالم بیرنگ برآیم؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات عمیق و درونی خود میپردازد و به جستجوی راهی برای رهایی از قید و بندهای زندگی و غمهایش میپردازد. او از تنگناهای روحی و دلتنگیاش سخن میگوید و ابراز میکند که به رغم تمامی غمها و فشارها، هیچ امیدی برای تغییر وضعیت خود ندارد. همچنین به تنهایی و فقدان رنگ و زندگی در دنیای اطرافش اشاره میکند و از ناکامیاش در یافتن شادی و آرامش حرف میزند. شاعر به زیبایی و لطافت در دل تنگی خود اشاره کرده و از اینکه موجودیتش بدون عشق و احساس خوب است، ابراز ناراحتی میکند.