نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۹۴۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

مکش ز حسرت تیغ خودم که تاب ندارم

ز هیچ چشمه دیگر امید آب ندارم

بغیر دل که به دست خداست بست و گشادش

دگر امید گشایش ز هیچ باب ندارم

خوشم به وعده خشکی ز شیشه خانه گردون

امید گوهر سیراب ازین سراب ندارم

درین محیط که بی لنگرست باد مخالف

بغیر کسب هوا کار چون حباب ندارم

چرا خورم غم دنیا به این دوروزه اقامت؟

چو بازگشت این منزل خراب ندارم

در آن جهان ندهد فقر اگر نتیجه، در اینجا

همین بس است که پروای انقلاب ندارم

دلیل قطع امیدست آرمیدگی من

ز نارسایی این رشته پیچ و تاب ندارم

مبین به موی سفیدم، که همچو صبح بهاران

درین بساط به جز پرده های خواب ندارم

ترا که هست می ازماهتاب روی مگردان

که من زدست تهی روی ماهتاب ندارم

درین ریاض من آن شبنم سیاه گلیمم

که روی گرم توقع ز آفتاب ندارم

مرا ز روز حساب ای نفس دراز مترسان

که خود حسابم و اندیشه حساب ندارم

مساز روی ترش از نگاه بی غرض من

که همچو نامه بی مطلبان جواب ندارم

ز فکر صائب من کاینات مست و خرابند

چه شد به ظاهر اگر در قدح شراب ندارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر حسرت و ناامیدی شاعر است. او از درد و رنجی که در زندگی تجربه کرده، صحبت می‌کند و می‌گوید که دیگر امیدی به بهبود وضعیتش ندارد. شاعر به مسائلی همچون فقر، ناپایداری دنیا و عدم توانایی در تغییر سرنوشت اشاره می‌کند. همچنین، او معتقد است که دیگر از زیبایی‌ها یا شادی‌ها نمی‌تواند تجربه کند و احساس تنهایی و بی‌نهایتی می‌کند. در نهایت، او به تقابل میان زندگی و مرگ می‌پردازد و به این نتیجه می‌رسد که در این دنیا هیچ چیز ثابت و پایدار نیست و همه چیز به سرعت تغییر می‌کند.