نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۰۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز درد و داغ چه پرواست دردپرور را؟

که آب زندگی آتش بود سمندر را

می شبانه به کیفیت صبوحی نیست

چه نسبت است به عنبر، بهار عنبر را؟

به خاکمال حوادث صبور باش که نیست

به از غبار یتیمی لباس، گوهر را

بر آن گشاده جبین است آب تلخ حلال

که نقل باده کند چشم شور اختر را

به حسن خلق توان رستن از گرانجانی

ز بوی عود سبکروح ساز مجمر را

به گلشنی که نهال تو جلوه گر گردد

به سینه مشت شود بار دل صنوبر را

مجو ز عمر مقدر فزون که این خواهش

سیاه کرد جهان در نظر سکندر را

هما ز مردم آزاده راست می گذرد

سر بریده نیاید به کار، افسر را

برون خرام که از انتظار جلوه تو

نفس گره شده در سینه صبح محشر را

چو مو سفید شود، دست از خضاب بشوی

نهان مکن به شب تیره، صبح انور را؟

صفای موی سفید از سیاه کمتر نیست

چه نسبت است به عنبر، بهار عنبر را؟

مگر حلاوت ازان لعل شکرین دزدید؟

که نی شکست به ناخن، زمانه شکر را

ز بخت تیره دل خویش می خورم صائب

حیات اگر چه ز خاکسترست اخگر را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به موضوعاتی چون درد و رنج، زندگی و مرگ، و زیبایی‌های طبیعی و انسانی می‌پردازد. او می‌گوید که درد و داغ نباید بر دردپرور ملالت بیاورد و به عمق زندگی اشاره می‌کند که می‌تواند هم آتشین و هم سمندرگونه باشد. نسبت به نیکی و خوش خلقی تأکید دارد که انسان را از مشکلات می‌رساند و به صبر در برابر حوادث دعوت می کند. همچنین به تأثیر زیبایی و عشق در زندگی و تلاش برای جذب نور و حیات اشاره دارد و یادآور می‌شود که نباید از تقدیر خود ناامید شد. او از غم و اندوه خود می‌گوید و به تأمل درباره ی روزگار و زیبایی‌های ظاهری و باطنی می‌پردازد. در نهایت، شاعر به این نکته می‌رسد که حتی با وجود سختی‌ها و مصائب، زندگی و امید همیشه وجود دارد.