نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۰۱۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

برده ام تا از سر کویت نشان خویشتن

هم به جان تو که بیزارم ز جان خویشتن

گه بر آتش می نشاند، گه به آبم می دهد

عاجزم در دست چشم خون فشان خویشتن

در دیار ما که از مغز قناعت آگهیم

طعمه می سازد هما از استخوان خویشتن

ای که می نازی به صبر خویشتن، آیینه هست

می توان کرد از نگاهی امتحان خویشتن

گر گریبان چاک صبحی رو به مشرق آوری

آفتاب از شرم نگشاید دکان خویشتن

خویش را گم کرده ام از بس پریشان خاطری

از سر زلف تو می پرسم نشان خویشتن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از یک عاشقانه عمیق و پر احساس حکایت می‌کند. شاعر به معشوق خود می‌گوید که او را به شدت دوست دارد و به همین خاطر از خود بی‌خود شده است. او در یک تضاد بین عشق و نفرت گرفتار آمده و احساس می‌کند که جان او از عشق معشوقش رنج می‌برد. شاعر در مورد طمع و قناعت در دیاری که زندگی می‌کند صحبت می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که انسان‌ها در جستجوی معنا و هویت هستند. او از معشوقش می‌خواهد تا او را در کشف خود یاری کند، چرا که در سردرگمی و پریشانی دچار گمگشتگی شده است. در نهایت، او به زیبایی و قدرت نگاه‌های معشوقش اشاره می‌کند که می‌تواند او را محاکمه کند.