نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۰۹۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

هرگز آهی سر نزد از جان غم فرسود من

چشم مجمر روشن است از آتش بی دود من

سوختم در دوزخ افسردگی، یارب که گفت

روی گرم از آتش سوزان نبیند عود من

گرم چون خورشید یک بار از در یاری درآ

سرمه ای شد چشم روزن ها ز آه و دود من

پنجه مرجان شود در بحر خجلت موج زن

دست چون بیرون کند مژگان خون آلود من

ضعف دل دارم مسیح از نبض من بردار دست

هست در سیب زنخدان بتان بهبود من

از سر سودای تیغ او گذشتن مشکل است

سر درین سودا نهادم تا چه باشد سود من

صائب از گلزار صلح کل خرامان می رسم

شیوه رنجش نمی داند دل خشنود من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به اندوه و رنجی که بر دلش سنگینی می‌کند، اشاره می‌کند. او از احساسات شدید خود و تأثیرات آن بر روح و جانش می‌گوید. از آتش سوزان درد و افسردگی سخن می‌گوید که به او اجازه نمی‌دهد از زیبایی‌ها و لذت‌های زندگی بهره‌مند شود. او درخواست یاری دارد تا از این حالت رهایی یابد و به آرامش برسد، اما در عین حال می‌داند که از تلخی‌های زندگی نمی‌تواند به راحتی عبور کند. در انتها، به امید رسیدن به صلح و آرامش اشاره می‌کند.