غزل شمارهٔ ۶۱۲۳ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چون زند دامان وحشت بر کمر سودای من
خاک ساکن پر برون آرد ز نقش پای من
گرم رفتاری چو من دشت جنون هرگز نداشت
موی آتش دیده گردد خار زیر پای من
راست می سازد دل شبها نفس موج سراب
راحت منزل ندارد شوق بی پروای من
چون فلک باشد مسلسل دور سرگردانیم
گردباد انگشت حیرت گشت در صحرای من
عشق عالمسوز هر داغی که سوزد بر دلم
عینک دیگر شود بهر دل بینای من
گفتگوی سخت رویان بر دل من بار نیست
هیچ جا لنگر نمی گیرد به خود دریای من
با کمال ناگواریها، گوارا کرده است
محنت امروز را اندیشه فردای من
باده من جام را بی ساقی اندازد به دور
شیشه را چون نار خندان می کند صهبای من
بندهای سست را صائب توان آسان گسیخت
سهل باشد گر نباشد منتظم دنیای من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف حال و هوای عاطفی و درونی خود میپردازد. او حس میکند که وحشت و سردرگمی بر زندگیاش سایه افکنده و دلی پر از درد و شوق دارد. در خود احساس تنهایی و ناامیدی را تجربه میکند و عشق را به عنوان عاملی سوزان توصیف میکند که دلش را میسوزاند. وی از بیقراری و عدم ثبات در زندگیاش سخن میگوید و از آنچه که بر دلش میگذرد، رنج میبرد. همچنین، او به کمال ناگواریها عادت کرده و از آن با نگاهی به آینده عبور میکند. در نهایت، او به تسلط بر مشکلات بینظمی زندگیاش اشاره میکند و این که ممکن است راحتی را در بینظمی پیدا کند.