نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۱۷۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

در گلستانی که ریزد خون بلبل بر زمین

در لباس لاله گردد جلوه گر گل بر زمین

زود در چاه ندامت سرنگون خواهد فتاد

هر که پای خود گذارد بی تأمل بر زمین

سرو پا در گل کجا و لاف آزادی کجا

سایه آزادگان دارد تغافل بر زمین

عشق امانت دار معشوق است، ازان رو گل گذاشت

نقد و جنس خویش را در پیش بلبل بر زمین

حال دست من جدا از دامنش داند که چیست

هر که از دستش رها شد دامن گل بر زمین

قطره خونی که صد نقش هوس می زد بر آب

می چکد امروز از تیغ تغافل بر زمین

قوت سر پنجه بیداد نتواند رساند

با همه زور آوری پشت تحمل بر زمین

بود تا در قبضه من اختیار گلستان

غیرتم نگذاشت افتد سایه گل بر زمین

دشت پیمای جنون پیشانیی دارد که شیر

می گذارد پیش او روی تنزل بر زمین

بال خود چون سبزه بلبل فرش گلشن ساخته است

تا مباد از گلبن افتد سایه گل بر زمین

حسن عالمسوز از اقبال عشق آمد پدید

رنگ گل را ریختند از خون بلبل بر زمین

خامه صائب صفیری غالبا از دل کشید

کز کنار آشیان افتاد بلبل بر زمین

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به تصویرگری وضعیت غم‌انگیز و معضلاتی که در دنیای عشق و احساسات وجود دارد، می‌پردازد. او گلی را به عنوان نمادی از عشق و زیبایی معرفی می‌کند که تحت تأثیر غم و درد بلبل‌ها و عشق‌های ناکام قرار گرفته است. شاعر تأکید می‌کند که هر کس بدون تفکر و اندیشه به مسائلی وارد شود، به دام افتاده و در چاهی از ندامت سقوط خواهد کرد. او همچنین به تضاد آزادی و بندگی اشاره کرده و نشان می‌دهد که آزادی واقعی وجود ندارد. در ادامه، شاعر به شایستگی و غیور بودن در حفظ عشق اشاره می‌کند و از تجربه‌های تلخ شخصی خود صحبت می‌کند. در نهایت، با نگاهی به زیبایی‌ها و غم‌های عشق، به تاثیرات عمیق عشق بر زندگی و سرنوشت فردی و اجتماعی اشاره می‌کند.