نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۲۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شد از رکاب تو پیدا هلال عید مرا

گشوده شد در جنت ازین کلید مرا

کنم سیاه ز نظاره بنفشه خطان

شود دو دیده چو بادام اگر سفید مرا

گران نیم به خریدار از سبکروحی

به سیم قلب چو یوسف توان خرید مرا

ز نیشتر چو رگ سنگ نیست پروایم

ز کوه درد ز بس نبض آرمید مرا

ز تخم سوخته، سبزی امید نتوان داشت

چگونه اختر طالع شود سعید مرا؟

نشد ز گوشه ابروی او گشاده دلم

چه دل گشاده شود از هلال عید مرا؟

ز حسن عاقبت عشق، چشم آن دارم

که صبح وصل شود، دیده سفید مرا

ز روی تازه من، تازه روست صائب باغ

اگر چه نیست بری همچو سرو و بید مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عاطفی و احوالات شاعر می‌پردازد. شاعر از زیبایی و نورانی بودن هلال عید سخن می‌گوید که برای او نمایانگر شادی و خوشبختی است. او همچنین به زیبایی چشم‌ها و چهره محبوب خود اشاره کرده و از دوری و فراق او شکایت می‌کند. شاعر می‌گوید که به رغم درد و رنج‌های موجود، امید به آینده‌ای روشن دارد و دل‌مشغولی‌هایی که ناشی از عشق است را بیان می‌کند. در نهایت، او به زیبایی‌های طبیعی و تأثیر آن‌ها بر روح خود اشاره می‌کند، به ویژه اینکه در عشق، زیبایی و تازگی روح و زندگی او نیز نهفته است.