غزل شمارهٔ ۶۲۳۰ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
نبندد دشمن آتش زبان طرف از گزند من
به فریاد آورد دریای آتش را سپند من
نهالی بود استغنا، زمین گیر گرانجانی
به اندک فرصتی سروی شد از طبع بلند من
به روی دوزخ خونگرم حرف سرد می گوید
کجا سازد به جنت خاطر مشکل پسند من؟
تغافل بر مسیحا می زدم از درد بی درمان
به درمان کرد محتاجم دل نادردمند من
سخنگو می شود چشمی که من باشم نظربازش
زبان دان می شود مرغی که می افتد به بند من
برون آی از نقاب شرم تا از خود برون آیم
که از افسردگی پا در حنا دارد سپند من
به همت نکهت گل را عنان پیچیده ام صائب
تذرو رنگ نتواند پریدن از کمند من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در شعر، شاعر به احساسات و دردهای درونی خود اشاره میکند و از دشمنان و مشکلاتی که مانع از ابراز وجود او میشوند، سخن میگوید. او نسبت به قدرت کلام خود امیدوار است و به نوعی از تلخیهای زندگی گلایه میکند. با تصویرسازیهایی مثل آتش، دوزخ و جنت، نشان میدهد که چطور احساسات او میتواند به شدت و شدت متضاد باشد. همچنین به ضرورت ابراز خود در برابر شرم و افسردگی اشاره میکند و در نهایت به تلاش برای رشد و شکوفایی شخصیت خود میپردازد.