غزل شمارهٔ ۶۲۴۰ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
نه امروزست گرم از داغ سودای تو نان من
نمک پرورده عشق است مغز استخوان من
زمین تنگ میدان نیست جای گرم جولانان
وگرنه توسن گردون بود در زیر ران من
به کوری خرج شد اشکی که پروردم به خون دل
گلویی تر نشد چون شمع از آب روان من
برآمد بس که بی حاصل نهال من، عجب دارم
که سر بالا کند چون بید مجنون باغبان من
ز خواهش های الوان در ره سیل خطر بودم
دل بی مدعا زین سیل شد دارالامان من
تواضع با فرودستان بود خوش از زبردستان
وگرنه دور باش از زور خود دارد کمان من
گرفتم گوشه بر امید گمنامی، ندانستم
که کوه قاف چون عنقا شود سنگ نشان من
گرانجانی نباشد پیشه من با خریداران
به سیم قلب یوسف می خرند از کاروان من
ز هزل و هجو دادم تو به صائب شوخ طبعان را
دهان عالمی شد چون صدف پاک از دهان من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عشق و دردهای ناشی از آن میپردازد. شاعر از داغ عشق و غم جدایی صحبت میکند و بیان میکند که احساسات عمیق او، مانند عشق و اشک، درونش را تحت تاثیر قرار داده است. زمین به تنگی آمده و شاعر نمیتواند در آن جولان بدهد. او همچنین به بیثمر بودن تلاشهایش اشاره میکند و از دلسوزی و درخواستهای متنوعی که با آن روبروست، میگوید. تواضع او با فرودستان و نداشتن ترس از زورهای دیگران نیز مورد توجه قرار میگیرد. در پایان، شاعر از قیمت بالای احساساتش سخن میگوید و بیان میکند که نه تنها نباید به سادگی با او برخورد کرد، بلکه دنیای او باید پاک و بیغرض باشد.