نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۲۴۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

ز بزم وصل ذوق انتظارم می کشد بیرون

ز پای گل به صحرا خارخارم می کشد بیرون

ز عشق آهنین دل در کدامین پرده بگریزم؟

که گر در سنگ باشم چون شرارم می کشد بیرون

ز فکر حسن عالمگیر او پیوسته در وصلم

که دیگر زین محیط بیکنارم می کشد بیرون؟

نپیمایم چرا با چشم راه قدردانی را؟

که با مژگان ز پای سعی، خارم می کشد بیرون

مرا در پرده شرم و حیا ساقی چنان دارد

که گر در باده افتم، هوشیارم می کشد بیرون

هزاران ساله راه از خودپرستی دور گردیدم

همان از خود کمند زلف یارم می کشد بیرون

چه افتاده است از بزم وصال خود شود مانع؟

سبکدستی که خشک از جویبارم می کشد بیرون

مرا هر کس که بیرون می کشد از گوشه خلوت

ستمکاری است کز آغوش یارم می کشد بیرون

نخواهد دانه من ماند در زیر زمین صائب

ز مغز خاک آخر نوبهارم می کشد بیرون

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات و اندیشه‌های خود در مورد عشق و وصال می‌پردازد. او از انتظار برای وصال یار صحبت می‌کند و بیان می‌کند که این عشق او را از همه چیز به بیرون می‌کشد. شاعر می‌گوید که حتی اگر در دلش سنگی باشد، عشق او را مانند شرار آتش داغ می‌کند و نمی‌تواند در مخفی‌گاه خود باقی بماند. او از احساس شرم و حیا نیز سخن می‌گوید و اینکه در میان شادی و باده نیز هوشیاری خود را از دست نمی‌دهد. شاعر به دلبستگی‌اش به یار و پیوند عمیقش با او اشاره می‌کند، و این که دیگر هیچ چیزی نمی‌تواند او را به حالت قبلی‌اش بازگرداند. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که عشق او را از تنهایی و خودپرستی دور کرده و به سوی شکوفایی و نور می‌کشاند.