غزل شمارهٔ ۶۳۳۵ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
حضور می طلبی سینه را مصفا کن
گهر پرست تو گنجینه را مصفا کن
ز خانه بصفا میهمان نگردد کم
همین تو سعی کن آیینه را مصفا کن
مه از گرفتگی آمد برون به جام زدن
تو هم به جام زدن سینه را مصفا کن
دگر برای چه روزست باده روشن؟
ز تیرگی شب آدینه را مصفا کن
نظر به صافی چشمه است جویباران را
به دشمنان دل پر کینه را مصفا کن
ذلیل می شود از رقعه طمع درویش
ز پینه خرقه پشمینه را مصفا کن
به لوح ساده توان کرد حسن را تسخیر
ز جوهر آینه سینه را مصفا کن
هلال آینه روشن است صائب حسن
تو همچو صبح همین سینه را مصفا کن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از طرفی به زیبایی و پاکیزگی درون انسان اشاره میکند و از طرف دیگر تأکید دارد که برای رسیدن به آن، باید تلاش کرد. او از مخاطب میخواهد که دل و سینه خود را از کینه و تیرگی پاک کند و به جای آن، نور و صفا را جایگزین نماید. در واقع، شاعر میخواهد بگوید که مانند آنچه در طبیعت و آسمان میبینیم، انسان نیز باید به زلالی و روشنی دست یابد و از آلودگیهای ذهنی و روحی فاصله بگیرد. او یادآور میشود که با روشن کردن دل و سینه خود، می توان به زیباییهای زندگی دست پیدا کرد.