غزل شمارهٔ ۶۳۴۸ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر به سوخته جانی رسد شراره من
امید هست که روشن شود ستاره من
به گریه ربط من امروز نیست، کز طفلی
ز اشک، تخت روان بود گاهواره من
میا به دیدنم ای سنگدل برای خدا
که خون شود جگر سنگ از نظاره من
ز سقف پست خطرهاست سربلندان را
مگر پیاده شود همت سواره من
نشد گشاده ز دل عقده ای مرا، هر چند
ز سبحه گرد برآورد استخاره من
خراب می شوی، از پیش راه من برخیز
که کار سیل کند مستی گذاره من
به نور ماه مرا نیست حاجتی صائب
که پاره دل خویش است ماهپاره من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عمیق و دردهای عاشقانه است. شاعر از احساس سوختگی و آرزو برای روشن شدن ستارهاش صحبت میکند. او به اندوه خود اشاره میکند که از دوران کودکی و اشکبازیهایش ناشی میشود. شاعر از سنگدلی معشوقش گله میکند و میخواهد که او را نبیند تا درد و رنجش بیشتر نشود. همچنین به خطرها و موانع موجود در زندگی اشاره دارد و از سختیهای محبت و آرزوهای تحقق نیافته گلایه میکند. در نهایت، شاعر از زیبایی و نور ماه سخن میگوید و میفهماند که برای او نیازی به روشنی بیرونی ندارد، چون دلش خود نورانی است.