غزل شمارهٔ ۶۳۵۰ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
هلاک جلوه برق است آشیانه من
بغل چو موج گشاید به سیل خانه من
خراب حالی ازین بیشتر نمی باشد
که جغد خانه جدا می کند ز خانه من
سیاه مستی من رنگ بست افتاده است
خمار صبح ندارد می شبانه من
ز بس گزیده ز دلگیری وطن شده ام
زبان مار بود خار آشیانه من
روانی سخن من ز هم خیالان نیست
ز موج خویش چو دریاست تازیانه من
چراغ دولت ابر بهار روشن باد!
که چون صدف ز گهر ساخت آب و دانه من
به ابر قطره دهم سیل در عوض گیرم
ز خرج، بیش چو دریا شود خزانه من
مرا ز خاک به اندک توجهی بردار
چو تیر کج مگذر راست از نشانه من
ز گریه ای که مرا در گلو گره گردد
سپهر سفله کند کم ز آب و دانه من
گرفته بود جهان را فسردگی صائب
دماغ خشک جهان تر شد از ترانه من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حالتی از اندوه و ناکامی شاعر میپردازد. او از هلاکت و ویرانی آشیانهاش به عنوان نمادی از زندگیاش سخن میگوید، و به ارتباطی که با خاک و وطنش دارد اشاره میکند. شاعر احساس میکند که از دلگیری و غم وطن آسیب دیده و در وضعیت ناخوشی به سر میبرد. او از روشناییهای امید که شبیه چراغی در روزهای تاریکش میبیند، صحبت میکند و به این فکر میکند که آیا میتواند از این شرایط رهایی یابد. در نهایت، او به تأثیر شعر و هنر بر زندگی و روحیهاش اشاره میکند و از این مینالد که چطور این نواها میتواند دنیا را تحت تأثیر قرار دهد.