نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۳۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

گرفت خط تو دلهای بی قراران را

غبار، جامه فتح است خاکساران را

ز خوان عالم بالاست رزق خاموشان

سحاب آب دهد تیغ کوهساران را

لب تو پرده راز مرا تنک کرده است

شراب دشمن جان است رازداران را

همین نه پشت من از بار دل، شکسته شده است

شکست خامی این میوه شاخساران را

چه طرف بست می از صحبت نمک، زنهار

مده به مجلس می راه، هوشیاران را

حضور دایمی از هجر دایمی بترست

ز وصل گل چه تمتع بود هزاران را؟

ز ماجرای خط و زلف یار دانستم

که رفته رفته خورد مور مغز ماران را

گران چو ابر شب جمعه است بر خاطر

وجود محتسب شهر، میگساران را

ازان ز داغ نهان پرده بر نمی دارم

که دست و دل نشود سرد، لاله کاران را

همای عالم توحید، دانه پرور نیست

ز ما دعا برسانید سبحه داران را

گرفته نیست دل صائب از گرفت حسود

محک بلند کند رتبه، خوش عیاران را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساسات عمیق و درونی انسان‌ها می‌پردازد و از دل‌تنگی و جستجوی رازها می‌گوید. او به زیبایی و شیرینی عشق اشاره می‌کند و از غم و درد ناشی از جدایی و فراق می‌نالد. شاعر بر این باور است که حضور دائمی درد جدایی، بر لذت‌های وصال غلبه دارد. او با استفاده از تصاویر قوی مانند «ابر شب جمعه» و «لاله کاران»، احساساتش را بازگو می‌کند و تقابل میان عشق و غم را به خوبی به تصویر می‌کشد. در نهایت، او از عزیزان و دعاخواهان می‌خواهد که برای او دعا کنند تا از این درد رهایی یابد.