غزل شمارهٔ ۶۳۹۰ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
یک دل نشد گشاده ز گفت و شنید من
با هیچ قفل راست نیامد کلید من
در سنگ از شرار و شرر می دهم خبر
افلاک یک ستاره ندارد به دید من
با تیغ پاک کرده ام اینجا حساب خود
از خاک، روی شسته برآید شهید من
مردان هزار فوج ز همت شکسته اند
غافل مباش از سپه ناپدید من
ابر سیاه، پرده سیلاب فتنه است
ایمن مشو ز آفت چشم سفید من
این آن غزل که گفت مسیحای زنده دل
کاین خلق نیست در خور گفت و شنید من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساس تنهایی و ناامیدی خود سخن میگوید. او میگوید که دلی برای گفت و شنید و ارتباط با دیگران ندارد و تلاشهایش بینتیجه مانده است. شاعر به عدم توجه افلاک اشاره میکند و میگوید که حتی در سنگ هم نمیتواند امید پیدا کند. او تلاش کرده تا حساب خود را پاک کند و از گذشته رهایی یابد، ولی هنوز در عذاب است. او از وجود مشکلات و خطرات اطراف خود خبر میدهد و میگوید که اوضاع به گونهای است که نباید از آنها غافل شد. در نهایت، اشارهای هم به سخنانی از مسیحای زنده دل دارد که نشاندهنده این است که این مردم لایق درک و فهم عمیقتری از مسائل نیستند.