نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۳۹۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دل کی رسد به وصل تو ای سروناز من؟

یک کوچه است زلف ز راه دراز من

چون بوی گل که می شود از برگ بیشتر

بی پرده شد ز پرده بسیار راز من

غیر از بهار خشک مرا در بساط نیست

ای وای اگر قبول نیفتد نیاز من

خونی که بود در دل من مشک ناب شد

تا شد بدل به عشق حقیقی مجاز من

از خامیی که در رگ و در ریشه من است

نه بوته تافته است فلک در گداز من

خونابه اش به صبح قیامت شفق دهد

ناخن به هر دلی که زند شاهباز من

دلها اگر ز سنگ بود می شود کباب

در محفلی که باده کشد دلنواز من

بامن همیشه بود فلک در مقام ناز

این پرده ها نگشت موافق به ساز من

زان دست پیش رو به دعا برده ام، مباد

بر روی من زنند ملایک نماز من

صائب جز آن یگانه که در دست اوست دل

فارغ بود ز هر دو جهان پاکباز من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و درد فراق سخن می‌گوید. او به دوری از معشوق و نرسیدن به وصال او اشاره می‌کند و از احساسات عمیق و رازهای درونی‌اش می‌گوید. عشق او را به هویت و وجودش پیوند می‌زند و او را از دیگران متمایز می‌کند. شاعر می‌گوید که زندگی‌اش بدون عشق معشوقش بی‌مفهوم است و عقده‌های درونی او را رنج می‌دهد. او امید دارد که در روز قیامت، عشق او به معشوقش نمایان شود و به همچنین از نیایش و دعا و ارتباطش با خداوند سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر ابراز می‌کند که تنها عشق اوست که برایش مهم است و او از دنیا و دغدغه‌های آن فارغ است.