نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۴۷۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

برنمی آید کسی با خوی یک پهلوی تو

هست یک پهلوتر از خواب جوانان خوی تو

تیغ جوهردار با جوهر زبان بازی کند

بی اشارت نیست یک دم گوشه ابروی تو

تنگتر از خانه چشم است بر سیلاب اشک

دامن صحرای امکان بر رم آهوی تو

شبنمی گر هست وقت صبح گل را بر عذار

از حیا طوفان کند هر دم عرق بر روی تو

می کند در عطسه ای تسلیم جان را همچو صبح

در دماغ هر سبکروحی که پیچد بوی تو

از سرش افتاد کلاه عقل در اول نگاه

هر که اندازد نظر بر قامت دلجوی تو

حسن عالمسوز را بی پرده دیدن مشکل است

آب شد آیینه تا گردید رو بر روی تو

نیست حسن شوخ را از پیچ و تاب او نجات

دل چسان آید برون از حلقه های موی تو؟

مشت خاک من کی آید در نظر جایی که هست

آسمان از غنچه خسبان حریم کوی تو

می گذارد پنبه در گوش از نوای بلبلان

هر که صائب آشنا گردد به گفت وگوی تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر از زیبایی و جذابیت معشوقه‌ای صحبت می‌کند که هیچ‌کس نمی‌تواند مانند او را پیدا کند. او به ابروان و چشم‌های معشوقه اشاره می‌کند که چقدر تأثیرگذار و افسونگرند. زیبایی او به حدی است که عقل و ادراک جمعی بی‌کار می‌شوند و هر که به او نظر کند، تحت تأثیر قرار می‌گیرد. حرف‌هایش چنان شیرین است که هر شنونده‌ای را مجذوب خود می‌کند. شاعر از احساسات عمیق و عرق‌ریزان حیا در مواجهه با زیبایی‌ها سخن می‌گوید و به نفوذ شگفت‌انگیز این زیبایی در دل و جان انسان‌ها اشاره می‌کند. در نهایت، این زیبایی باعث می‌شود که افراد از دنیای واقعی دور شوند و مجذوب جاذبه‌های او گردند.