غزل شمارهٔ ۶۴۸۸ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
از گرانجانی گران بر خاطر دنیا مشو
تا توان برداشت باری بار بر دلها مشو
تا نمی در جویبارت چون سبوی باده هست
بار دوش خلق از کوتاه دستی ها مشو
تا توانی گوهر شهوار شد، از فکر پوچ
چون کف بی مغز بار خاطر دریا مشو
بادبان را کشتی پربار لنگر می کند
روح را از نعمت الوان حنای پا مشو
جمع کن چون غنچه اوراق دل از چین جبین
چون گل بی درد خرج خنده بیجا مشو
از جهان آب و گل بگذر سبک چون گردباد
چون ره خوابیده بار خاطر صحرا مشو
خو به صحبت کرده را تنهایی از مردم بلاست
خو به تنهایی کن از همصحبتان تنها مشو
روز اگر شان بزرگیهاست دامنگیر تو
در دل شب غافل از دریوزه دلها مشو
از سحرخیزی رسد شبنم به وصل آفتاب
چشم بگشا، غافل از بیداری شبها مشو
هر چه در آفاق باشد هست در انفس تمام
سیر کن در خویشتن صائب جهان پیما مشو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از خواننده میخواهد که از وابستگیهای دنیوی دوری کند و بار مسئولیت را بر دوش دیگران نگذارد. او بر این نکته تأکید میکند که باید از افکار بیفایده دوری کند و خود را از مشکلات و دردهای بیهوده رها سازد. باید با دقت و هوشیاری زندگی کرد و از دنیای مادی فراتر رفت. شاعر همچنین اشاره میکند که ارتباط با انسانهای نادرست، انسان را به دردسر میاندازد و از تنها شدن نباید هراسی داشت. در پایان، او به اهمیت خودشناسی و سفر درون اشاره میکند و میگوید که جستوجو در اعماق وجود، درک بهتری از جهان را به ارمغان میآورد.