غزل شمارهٔ ۶۴۹۲ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بی طلب زنهار بر خوان کسان مهمان مشو
گوهر بی قیمتی، سنگ ته دندان مشو
می توان کشتن، چو نبود آب، آتش را به خاک
خاک خور، مغلوب حرص از بهر آب و نان مشو
خویش را در بندگی انداختن از عقل نیست
تا نفس داری رهین منت احسان مشو
تا نبینی پشت و روی عیب های خویش را
زینهار از صحبت آیین روگردان مشو
مهره گردان نمی ماند به حال خویشتن
چون تنک ظرفان به اقبال فلک خندان مشو
جلوه کردن در لباس عاریت دون همتی است
جامه ای کز تن برون ناید به آن نازان مشو
نیستی آیینه تا باشی ز معنی بی نصیب
دیده را بگشای، در هر صورتی حیران مشو
در مصاف چرخ صائب همت از پیران طلب
تا نباشد اسب چوگانی به این میدان مشو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به ما هشدار میدهد که از درخواست کمک و مهمانی نزد دیگران، بدون نیاز خودداری کنیم. همچنین تأکید میکند که نباید خود را در بند وابستگی به دیگران بیندازیم و باید به نیازهای حقیقی خود توجه کنیم. شاعر میگوید اگر عیبهای خود را نبینیم، بهتر است از معاشرت با دیگران دوری کنیم و به یاد داشته باشیم که ثروت و داشتههایمان ماندگار نیستند و نمیتوانیم به امید دیگران زندگی کنیم. در نهایت، مفاهیم خودشناسی و تلاش برای رسیدن به کمال و مستقل بودن از دیگران را میسازد، به ویژه در برابر مشکلات زندگی.