غزل شمارهٔ ۶۵۴۴ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
در هیچ پرده نیست، نباشد نوای تو
عالم پُر است از تو و خالی است جای تو
هر چند کائنات گدای در تو اند
یک آفریده نیست که داند سرای تو
تاج و کمر چو موج و حباب است ریخته
در هر کنارهای ز محیط سخای تو
آیینهخانهای است پر از آفتاب و ماه
دامان خاک تیره ز موج صفای تو
هر غنچه را ز حمد تو جزوی است در بغل
هر خار میکُند به زبانی ثنای تو
یک قطره اشک سوخته، یک مهره گِل است
دریا و کان نظر به محیط سخای تو
خاک سیه به کاسه نمرود میکند
هر پشهای که بال زند در هوای تو
در مشت خاک من چه بود لایق نثار؟
هم از تو جان ستانم و سازم فدای تو
عام است التفات کهن خرقه عقول
تشریف عشق تا به که بخشد عطای تو
غیر از نیاز و عجز که در کشور تو نیست
این مشت خاک تیره چه دارد سزای تو؟
عمر ابد که خضر بود سایه پرورش
سروی است پست بر لب آب بقای تو
صائب چه ذره است و چه دارد فدا کند؟
ای صد هزار جان مقدس فدای تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و زیبایی خداوندی اشاره دارد. شاعر بیان میکند که هیچ گوشهای از عالم نیست که نغمههای الهی در آن نباشد و همه جا پر از وجود اوست. کائنات همه گدای محبت او هستند و هیچ آفریدهای نمیتواند مقام او را بشناسد. شاعر به عظمت و سخاوت خداوند اشاره کرده و بیان میکند که هر گل و خار در ستایش او هستند. همچنین، او از ناچیز بودن انسان و خاک در مقابل عظمت خداوند میگوید و اعتراف میکند که همه چیز برای اوست. شاعر در پایان اشاره میکند که جان و هستی خود را فدای عشق الهی میکند، زیرا هر چه دارد از اوست.