غزل شمارهٔ ۶۵۵۴ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
چشمی که فتاد بر لقای تو
شد مشرق گوهر از صفای تو
هر روز هزار بار می میرد
هر کس که نمرد از برای تو
جان داد به خضر چشمه حیوان
از غیرت لعل جانفزای تو
می شد چو شکوفه مغزها رقصان
می داشت بهار اگر هوای تو
پیوسته به آب خضر شد جویش
جان داد کسی که زیر پای تو
بر خاک چو برگ لاله می ریزد
خونی که نمی شود حنای تو
می کرد هزار باغبان در خاک
گل را می بود اگر وفای تو
می داشت بصیرتی اگر رضوان
می داد بهشت رونمای تو
صیاد ترا چو آهوی مشکین
بوی تو بس است رهنمای تو
پای اندازی است اطلس گردون
در رهگذر برهنه پای تو
آیینه به آب چشم درماند
بی پرده اگر شود لقای تو
شمشیر برهنه می شود در دل
آبی که خورند بی رضای تو
اکسیر حیات جاودان دارد
چشم صائب ز خاک پای تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تمجید و ستایش معشوق میپردازد. شاعر با ذکر زیباییهای چهره و صفای معشوق، او را منشأ زندگی و خالق زیباییهای طبیعی میداند. هر چیزی که در طبیعت میبیند، مانند شکوفهها و باغها، تحت تأثیر وجود و وفای معشوق است. شاعر بر این نکته تأکید دارد که عشق به معشوق، جانافزاست و تأثیر عمیقی بر زندگی دارد. در نهایت، او به قدرت و تاثیر عشق اشاره میکند و آن را همچون اکسیر حیات جاودان توصیف میکند.