غزل شمارهٔ ۶۵۶۴ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا مه روی تو پرتو بر جهان انداخته
پیش هر ویرانه گنج شایگان انداخته
پنجه زورآوران فکر را اندیشه ات
بر زمین عجز چون برگ خزان انداخته
گوهر شهوار را در عهد شکرخند تو
از دهن بیرون صدف چون استخوان انداخته
خط ریحانت که نی در ناخن یاقوت کرد
منشیان را چون قلم شق در بنان انداخته
چون کف خونین به خاک راه خون لعل را
از دهن در دور یاقوت تو کان انداخته
صبح خیزان قیامت را نگاه گرم تو
در غلط از فتنه آخر زمان انداخته
اشتیاق حلقه گوش تو در صلب صدف
در گهرها پیچ و تاب ریسمان انداخته
کودک این بوم و بر را حاجت تعلیم نیست
تا الف گفته است، ناوک بر نشان انداخته
از دل صحرایی خود چشم تا پوشیده ام
خویشتن را در فضای لامکان انداخته
من کیم صائب که خلاق سخن در این مقام
کلک معنی آفرین را از بنان انداخته
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و تاثیرگذاری چهره محبوب میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویری زیبا اشاره میکند که نور و زیبایی محبوب چگونه بر جهان تأثیر میگذارد و قدرت افکار و احساسات او را به تصویر میکشد. او از موانع و دشواریها نیز سخن میگوید و به احساسات عمیق خود اشاره میکند، در نهایت به جایی میرسد که احساس میکند نیاز به آموزش و تعلیم نیست، چون عشق و زیبایی خود آموزگارند. شاعر در انتها از جایگاه خود به عنوان خالق سخن و هنر اشاره میکند و به قدرت بیان خود افتخار میکند.