نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۶۳۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

زلفی که بر آن طرف بناگوش فتاده

شامی است که با صبح هم آغوش فتاده

پروانه پرسوخته شمع تجلی است

خالی که بر آن عارض گلپوش فتاده

از اشک تهی همچو در گوش نگردد

چشمی که بر آن صبح بناگوش فتاده

هر لحظه کند چاک ز خمیازه گریبان

تا بوسه جدا زان لب می نوش فتاده

بازآی که بی قامت رعنای تو دستم

از کار ز خمیازه آغوش فتاده

از خط نکنم ترک لب یار که این می

تا ساغر آخر همه سرجوش فتاده

سر بر تن من نیست ز آشفته دماغی

زان دم که سبوی می‌ام از دوش فتاده

سرگرمی افلاک ز عشق است که بی عشق

دیگی بود افلاک که از جوش فتاده

سیلی است به دریای حقیقت شده واصل

در پای خم آن مست که مدهوش فتاده

در خامشی از نطق فزون نشأه توان یافت

پر زور بود باده از جوش فتاده

صائب چه زنم بر لب خود مهر خموشی؟

کز راز من دلشده سرپوش فتاده

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر با زبانی زیبا و خیال‌انگیز، به توصیف عشق و عواطف انسانی می‌پردازد. شاعر از زلف یار، به عنوان نمادی از زیبایی و یگانگی، یاد می‌کند و شب و صبح را به هم مرتبط می‌سازد. او همچنین از نماد پروانه و شمع برای نشان‌دادن عشق و اشتياق صحبت می‌کند. احساسات عمیق و تنهایی به تصویر کشیده می‌شود و در نهایت، شاعر از نیاز به محبوب و مسکنت ناشی از دوری او سخن می‌گوید. در کل، این شعر به بررسی تأثیرات عشق و فقدان آن بر روح و روان انسان می‌پردازد.