نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۶۵۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

کیستم من؟ مشت خار در محیط افتاده‌ای

دل به دریا کرده ای، کشتی به طوفان داده‌ای

نیست ممکن چون سپند آرام را بیند به خواب

موری از دست سلیمان بر زمین افتاده‌ای

جنت دربسته‌ای با خود به زیر خاک برد

از ازل شد قسمت هر کس دل آزاده‌ای

برنمی‌خیزد به صرصر نقشم از دامان خاک

وادی امکان ندارد همچو من افتاده‌ای

می‌توان از جبهه عشاق راز عشق خواند

نیست در صحرای محشر نامه نگشاده‌ای

با جگر خوردن قناعت کن که این مهمانسرا

جز غم روزی ندارد روزی آماده‌ای

علم رسمی می‌کند صائب دل روشن سیاه

عارفان را بس بود چون صبح لوح ساده‌ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تأمل در مورد وجود و هویت انسان می‌پردازد. شاعر به توصیف وضعیتی می‌پردازد که در آن خود را همچون دیواری محصور و غم‌زده می‌بیند. او به دل‌خوشی‌های زودگذر دنیا اشاره می‌کند و از درد و رنجی که از عشق و جدایی به وجود آمده، سخن می‌گوید. همچنین به بی‌ثباتی زندگی و ناپایداری حالت‌های انسانی اشاره می‌کند و این نکته را تأکید می‌کند که انسان در این دنیای مادی نمی‌تواند به آرامش واقعی دست یابد. شاعر در نهایت به این نتیجه می‌رسد که زندگی جز غم و اندوه چیزی برای عرضه ندارد و تنها عارفان می‌توانند به عمق واقعیات پی ببرند.