نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۶۶۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

یک نفس فارغ ز وسواس تمنا نیستی

از پریشان خاطری یک لحظه یک جا نیستی

فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال و تو

پیر گشتی و همان در فکر فردا نیستی

گرچه شد محتاج عینک دیده بی شرم تو

همچنان چون کودکان سیر از تماشا نیستی

می کند از هر سر مویت سفیدی راه مرگ

در چنین وقتی به فکر زاد عقبی نیستی

از ندامت برنیاری آه سردی از جگر

هیچ در فکر رسن در چاه دنیا نیستی

از جمال حور مردان چشم پوشیدند و تو

از عجوز دهر یک ساعت شکیبا نیستی

در مبند این خانه تاریک را یکبارگی

چشم عبرت باز کن از دل چو بینا نیستی

گرچه تیرت با کمان از قد خم پیوسته شد

هیچ در فکر سفر از دار دنیا نیستی

گرچه دندان را ز نعمت‌های شیرین باختی

جز به حرف شکوه های تلخ گویا نیستی

خامشی را از خدا خواهند دانایان و تو

خون خود را می خوری یک دم چو گویا نیستی

خواب سنگین تو صائب کم ز کوه قاف نیست

گرچه از عزلت گزینان همچو عنقا نیستی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل به افکار و احساسات عمیق انسانی می‌پردازد و می‌گوید که همه ما درچنگال وسواس‌ها و نگرانی‌های روزمره گرفتاریم. او به دورانی که گذرانده و پیری و ناتوانی را یادآور می‌شود، و از وضعیتی که دیگر نمی‌توانیم به زیبایی‌های زندگی توجه کنیم، سخن می‌گوید. شاعر به ناامیدی و بی‌خیالی فرد از زندگی و آینده اشاره دارد و می‌گوید که از واقعیت‌های تلخ زندگی فاصله گرفته‌ایم. او همچنین به این موضوع می‌پردازد که برخی افراد در زندگی عمیق‌تر نمی‌اندیشند و فقط به سرنوشت خود مشغول هستند، در حالی که باید عبرت بگیرند و به سرنوشت آخرت بیندیشند. در نهایت، او از خاموشی و سکوت به عنوان یک حالت ناپسند یاد می‌کند و بیان می‌کند که این خودفراموشی به هیچ جا نمی‌رسد.