غزل شمارهٔ ۶۶۹۰ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دانه ما در ضمیر خاک بودی کاشکی
یا چو سر زد در زمان دهقان درودی کاشکی
آن که آخر سر به صحرا داد بی بال و پرم
روز اول این قفس را در گشودی کاشکی
هر چه از دل می خورم از روزیم کم می کنند
در حریم سینه من دل نبودی کاشکی
آن که منع ما ز پرواز پریشان می کند
فکر آب و دانه ما می نمودی کاشکی
دست چون افتاد خالی، همت عالی بلاست
آنچه دارم در نظر در دست بودی کاشکی
تلخی از دریای بی گوهر کشیدن مشکل است
دیده را هم غمزه اش با دل ربودی کاشکی
می گشاید چشم بر روی تو پیش از آفتاب
چشم ما هم طالع آیینه بودی کاشکی
لب گشودم، غوطه در اشک پشیمانی زدم
گلبن من تا قیامت غنچه بودی کاشکی
آن که می ریزد به راه آشنایان خار منع
سبزه بیگانه را اول درودی کاشکی
آینه سطحی است، غور حسن نتواند نمود
پیش چشم ما نقاب از رخ گشودی کاشکی
آن که درد غیر را پیش از شنیدن چاره کرد
شمه ای صائب ز درد ما شنودی کاشکی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر آرزو میکند که ای کاش در ابتدا به طبیعت وزندگی طبیعی برمیگشت و از قفس محدود انسانی رهایی مییافت. او به عدم امکانات و محدودیتهایی که روزبهروز از زندگیاش کاسته میشود، اشاره میکند و دلتنگی خود را از مسائل زندگی ابراز میکند. شاعر بر این باور است که اگر فقط فرصتی برای پرواز و آزادی داشت، میتوانست احوال بهتری را تجربه کند و حسرت میخورد که چرا در زندگیاش مشکلات و دردهای بسیاری وجود دارد و آرزو دارد که کسی بیدردسر به دردها و آرزوهایش گوش میداد. او همچنین به زیبایی و عشق اشاره میکند و حسرت میخورد که نتوانسته به عمق احساسات و زیباییهای زندگیاش دست یابد. در نهایت، شاعر آرزوی توأم با غم و حسرت خود را در قالب این اشعار بیان میکند.