غزل شمارهٔ ۶۷۱۰ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گرچه خالی کردم از خون صد ایاغ از تشنگی
دل همان در سینه سوزد چون چراغ از تشنگی
ساغر خون خوردنم چون لاله نم بیرون نداد
بس که دل در سینه من بود داغ از تشنگی
بحر اگر در کاسه ام ریزند می گردد سراب
خشک شد از بس مرا مغز و دماغ از تشنگی
چشم احسان دارم از آهن دلان روزگار
آب را از تیغ می گیرم سراغ از تشنگی
حال من دور از لب جان بخش او داند که چیست
چون سکندر هر که گردیده است داغ از تشنگی
شهپر طاوس می باید که باشد سبز و تر
نیست صائب هیچ (غم) گر سوخت داغ از تشنگی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساس شدید تشنگی و درد ناشی از آن میپردازد. شاعر از خالی شدن خون و وجود داغی در دل خود در نتیجه تشنگی صحبت میکند. او میگوید که حتی اگر دریا را هم در کاسهاش بریزند، هنوز هم حس خشک بودن و تشنگی بر او غالب است. او به شدت به عشق و توجه بیشتری نیاز دارد و از دوری از منبع حیات خود (عشق یا معشوق) رنج میبرد. در نهایت، شاعر حتی به بیتفاوتی دیگران در برابر آلام خود اشاره میکند و تأکید مینماید که فقط اوست که میداند چه بر او میگذرد.