نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۷۸۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

چرا هرگز به سر وقت من بیدل نمی آیی؟

چنین کز دیده غافل می روی غافل نمی آیی

صنوبر با تهیدستی به دست آورد صددل را

تو بی پروا برون از عهده یک دل نمی آیی

به دل ناخن زدن مردانه ای، اما چو کار افتد

برون از عهده یک عقده مشکل نمی آیی

نگاه بی ادب در چشم قربانی نمی باشد

به خاک ما چرا بی پرده ای قاتل نمی آیی؟

کتان جسم را در دامن مه تا نیندازی

برون از پرده اندیشه باطل نمی آیی

چو می گیرد ترا حق نمک در هر کجا باشی

به پای خود چرا ای بنده مقبل نمی آیی؟

ادب در بزم شاهان پاسبانی می کند سر را

چرا در صحبت دیوانگان عاقل نمی آیی؟

نسازی صاف تا چون صبح با عالم دل خود را

مکش زحمت که داغ مهر را قابل نمی آیی

حریف این جهان بی سر و بن نیستی صائب

چرا بیرون ازین دریای بی ساحل نمی آیی؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره نداشتن توجه و بی‌تفاوتی از سوی فردی است که شاعر به او خطاب می‌کند. شاعر از او می‌پرسد چرا هرگز به موقع نمی‌آید و در حالی که در مسائل مختلف زندگی (عشق، مشکلات، و ادب) باید حضور داشته باشد، او به راحتی از آنها فرار می‌کند. او به تمثیل‌هایی از زندگی اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه فردی که ادعای عشق و احساس دارد، از مواجهه با چالش‌ها و مشکلات شانه خالی می‌کند. در کل، شاعر از این نارضایتی و بی‌تفاوتی فردی ابراز تاسف می‌کند و از او می‌خواهد تا جدی‌تر به زندگی و ارتباطات خود توجه کند.