نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۸۴۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

تو تا ز هستی خود بی خبر نمی افتی

ز خویش مرحله ای پیشتر نمی افتی

ازین جهان و سرانجام آن مشو غافل

اگر به فکر جهان دگر نمی افتی

مساز عیب هنرنمای ذاتی خود را

اگر به وادی کسب هنر نمی افتی

ز چرخ همچو صدف گوهر تو بی قدرست

چرا برون ز صدف چون گهر نمی افتی؟

ستاره تو ازان است زود میر که تو

به بخت سوخته ای چون شرر نمی افتی

عقیق را ز خراش جگر برآمد نام

چرا به فکر خراش جگر نمی افتی؟

اگر ترا رگ خامی نکرده در زنجیر

به پای نخل چرا چون ثمر نمی افتی؟

ز مو به موی تو راه اجل سفیدی کرد

تو شوخ چشم به فکر سفر نمی افتی

هزار گمشده را در نماز می یابی

چرا به فکر خود ای بی خبر نمی افتی؟

به پای قافله قطع طریق کن صائب

ز برق و باد اگر پیشتر نمی افتی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تأمل در مورد خودآگاهی و ارزش وجودی انسان پرداخته است. شاعر به ما می‌آموزد که باید از غفلت درباره خود و جهان اطراف آگاه باشیم. او ما را ترغیب می‌کند که به دنبال شناخت بهتر از خود و هنرهایمان باشیم و از فرصت‌ها بهره‌برداری کنیم. علاوه بر این، بیان می‌کند که انسان بدون تلاش و توجه به عوارض زندگی، ارزشش در این جهان کم می‌شود. در واقع، شاعر هشدار می‌دهد که باید در زندگی با دقت و آگاهی عمل کنیم، تا از امکانات و زیبایی‌های موجود بهره‌مند شویم و به خودمان و دیگران ارزش بدهیم.