نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۸۸۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

برون نیامده از خویشتن سفر نکنی

ز خویش تا نبری راه عشق سرنکنی

کنون که بال و پری هست مرغ جانت را

چرا ز بیضه افلاک سر بدر نکنی؟

چو قطره سر به کف دست ابر تا ننهی

هوای صحبت این بحر پرخطر نکنی

ترا چو آبله از خار بشکفد صد گل

اگر ملاحظه از زخم نیشتر نکنی

چو آفتاب به گرد جهان برآمده گیر

به هیچ جا نرسی تا ز خود سفر نکنی

ترا که برگ سفر هست همچو شبنم گل

چرا ز روزن خورشید سر بدر نکنی؟

بس است شوق طلب خضر راه گرمروان

سراغ راه و تمنای راهبر نکنی

کمند وحدت گرداب موجه خطرست

درین محیط ز سرگشتگی حذر نکنی

گره ز کار تو چون غنچه وا شود به دمی

اگر تو جز در دل رو به هیچ در نکنی

در آفتاب قیامت دلیر نتوان دید

به داغ سینه مجروح ما نظر نکنی

نداده آینه خویش را جلا صائب

چو آفتاب سر از جیب صبح برنکنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان مفهوم سفر درونی و جستجوی عشق پرداخته است. شاعر با تأکید بر این نکته که برای رسیدن به عشق و حقیقت باید از خود عبور کنیم، اشاره می‌کند که تا زمانی که از خود بیرون نآییم و درک عمیق‌تری از وجودمان نداشته باشیم، نمی‌توانیم به اهداف والاتری دست یابیم. او وضعیت‌های مختلفی را با تشبیهات زیبا توصیف می‌کند و از خواننده می‌خواهد که جسارت ریسک کردن و کاوش در دل خود را داشته باشد. در نهایت، او به این نکته اشاره می‌کند که برای رسیدن به روشنی و حقیقت، نیاز است که از محدودیت‌های خود عبور کنیم و به عمق هستی نگاهی تازه بیندازیم.