غزل شمارهٔ ۶۸۸۵ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فکنده شور محبت مرا به صحرایی
که موج می زند از هر کنار دریایی
ندانم آن خط سحرآفرین چه مضمون است
که در قلمرو دلهاست طرفه غوغایی
خیال من که به دامان عرش پای زده
ندیده است به این رتبه سرو بالایی
چه شور در جگر خاک ریخت ابر بهار؟
که هست در سر هر برگ لاله سودایی
اگر تو پنبه غفلت برآوری از گوش
کدام خار ندارد زبان گویایی؟
در انتظار تو هر هفت کرده است بهشت
نظر سیاه مگردان به هر تماشایی
ازان همیشه بهارست لاله خورشید
که صلح کرد ز عالم به چشم بینایی
چه حاجت است به ترتیب لشکر خط و خال؟
تصرف دل ما را بس است ایمایی
برآورد ز خیابان خلد سر صائب
کسی که رفت به یاد بلند بالایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از شور و محبت سخن میگوید که او را به دنیایی سرشار از زیبایی و احساسات عمیق راهنمایی کرده است. او به جذابیت و زیبایی عشق اشاره میکند و در عین حال، ناراحتی ناشی از غفلت و کمتوجهی به آن را بیان میکند. شاعر با استفاده از تصاویری از طبیعت و بهشت، به احساس شگفتی و شوقی که در دلش دارد، اشاره میکند. او به مخاطب خود ندا میدهد که عشق و زیبایی در همه جا وجود دارد و نیازی به نشانههای ظاهری برای درک آن نیست. شعر به نوعی دعوت به بیداری و توجه به عشق و زیباییهای درون و بیرون است.