نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۸۸۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نماند دشت جنون را رمیده آهویی

که پیش وحشت من ته نکرد زانویی

چو قبله گمشدگان است دیده سرگردان

به محفلی که در او نیست طاق ابرویی

چو داغ لاله به هر جانبی که می نگرم

مرا احاطه نموده است آتشین رویی

چو شمع گریه مستانه را غنیمت دان

که هر نفس بود این آب تلخ در جویی

شود ز یک دل بیدار، عالمی بیدار

هزار خفته برآید ز خواب از هویی

ازان سپند درین بزم شد بلند آواز

که ساخت خرده جان صرف آتشین رویی

ازین چه سود که مویت سفید گردیده است؟

ترا چو نیست غم عاقبت سر مویی

حضور معنی بیگانه را غنیمت دان

درین زمانه که قحط است آشنارویی

مرا که ملک جهان در نظر نمی آمد

خراب ساخت تماشای طاق ابرویی

مراد مردم آزاده شستن دستی است

مرا بس است چو سرو از جهان لب جویی

نه من ز دل، نه دل از حال من خبر دارد

چو نافه ای که فتد از رمیده آهویی

شود چو فاخته صائب ز پاس دل آزاد

کسی که داد دل خود به سرو دلجویی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از عواطف و احساسات درونی شاعر نسبت به عشق و تنهایی سخن می‌گوید. شاعر با استفاده از تصاویری زیبا از طبیعت و احساسات انسانی، به توصیف وضعیت روحی‌اش می‌پردازد. او از دشت جنون و آهویی رمیده سخن می‌گوید که نمادی از وحشت اوست. چشمانش را چون قبله گمشدگان می‌داند و احساساتی چون داغ لاله و آتشین رویی او را احاطه کرده است. شاعر در جستجوی آرامش و آشنایی در دنیایی پر از غم و ملال است و به این نتیجه می‌رسد که در غیاب عشق و دوستی، زندگی بی‌معنا می‌شود. او همچنین به این نکته اشاره دارد که گاهی باید از زیبایی‌های لحظه‌ها بهره‌برد و از زندگی لذت برد، حتی اگر به سرنوشت خود فکر نکند. در نهایت، با بیان این احساسات، شاعر نشان می‌دهد که دل آزاد و تسلیم شدن در برابر عشق می‌تواند چنین عواطفی را بیدار کند.