نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۹۳۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تسکین دل به زلف پریشان چه می‌کنی؟

این شعله را خموش به دامان چه می‌کنی؟

هر ذره‌ای سپند رخ آتشین توست

ای آفتاب‌روی، نگهبان چه می‌کنی؟

یوسف حریف سیلی اخوان نمی‌شود

ای ساده‌لوح گل به گریبان چه می‌کنی؟

در خاک نرم، نخل هوس ریشه می‌کند

چندین ملایمت به نگهبان چه می‌کنی؟

مصر از فروغ روی تو آتش گرفته است

خود را نهفته در چَهِ کنعان چه می‌کنی؟

روی ترا به خون شهیدان چه حاجت است؟

از لاله زیب کان بدخشان چه می‌کنی؟

آیینه پیش رو نه و سیر بهشت کن

با این رخ شکفته گلستان چه می‌کنی؟

این مصرع بلند ز خاطر نمی‌رود

ای سروناز این همه جولان چه می‌کنی؟

دل نیست گوهری که ز کف رایگان دهند

انگشت خویش زخمی دندان چه می‌کنی؟

صائب ز آب خضر نکرده است کس زیان

با تیغ او مضایقه جان چه می‌کنی؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوقه‌اش اشاره می‌کند و نگرانی خود را درباره توصیف و حفظ آن زیبایی ابراز می‌دارد. او از زلف پریشان و شعله‌های عشق سخن می‌گوید و به محبوب خود می‌گوید که با این زیبایی‌هایش چه می‌کند. شاعر به نمادهای مختلفی نظیر یوسف، نخل، و آتش اشاره می‌کند تا عمق عشق و احساسات خود را نشان دهد و حسرت می‌خورد که زیبایی‌های او چه بهایی دارند. در نهایت، شعر به این نکته می‌رسد که دل و احساسات نمی‌توانند به آسانی به دست آیند و باید ارزش آنها را درک کرد.