غزل شمارهٔ ۶۹۴۴ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چندان به خضر ساز که از خود بدر شوی
کز خود برون چو خیمه زدی راهبر شوی
چندان تلاش کن که ترا بی خبر کنند
چون بی خبر شدی ز جهان باخبر شوی
شبنم به آفتاب رسید از فروتنی
افتاده شو مگر تو هم از خاک بر شوی
شد آب تلخ گوهر شهوار در صدف
از خود تو هم سفر کن، شاید گهر شوی
از قلزمی که نوح مسلم بدر نرفت
تو خشک مغز در غم آنی که تر شوی
همت بلنددار، چه چیزست این جهان؟
تا قانع از خدای به این مختصر شوی
چون سوزن از لباس تعلق برهنه شو
تا با مسیح پاک نفس همسفر شوی
صائب جواب آن غزل است این که خواجه گفت
ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به معنای عمیق خودشناسی و رهایی از تعلقات دنیوی اشاره میکند. او از خواننده میخواهد که تلاش کند تا از خود برون آمده و به مقامهای بالاتر دست یابد. با آوردن مثالهایی از طبیعت و شخصیتهای مذهبی، شاعر تأکید میکند که فروتنی و جدایی از دنیای مادی میتواند به Enlightenment و آگاهی بیشتر منجر شود. او همچنین به اهمیت همت بلند و نداشتن قناعت در این دنیا اشاره میکند و در نهایت تأکید میکند که برای دستیابی به معرفت واقعی، باید از تعلقات دنیوی جدا شد.