نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۹۶۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

با زلف تو دم می زند از نافه گشایی

بی شرمی مشک است ز مادر بخطایی!

از وصل نگیرد دل سودازده آرام

در بحر همان موج کند سلسله خایی

چون گوی شدم بی سروپا تا شوم آزاد

سرگشتگیم بیش شد از بی سرو پایی

از آینه تردست اگر زنگ زداید

غم هم کند از دل به می ناب جدایی

افزایش ناقص بود از شهرت کاذب

بر خود مه نو بالد از انگشت نمایی

هر چند گلوسوز بود چاشنی وصل

از دل نبرد تلخی ایام جدایی

چون شانه شمشاد به سر جای دهندش

با دست تهی هر که کند عقده گشایی

تا هست به جا رشته ای از خرقه هستی

از خار علایق نتوان یافت رهایی

آن را که بود در ته پا آتش شوقی

در راه نگردد گره از آبله پایی

زان زلف گرهگیر حذر کن که ز صیاد

در چین کمندست نهان مد رسایی

صائب نرود داغ کلف از رخ زردش

تا ماه کند نور ز خورشید گدایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و درد جدایی اشاره می‌کند. او از زیبایی و جذابیت معشوق، به ویژه زلف او، سخن می‌گوید و از احساسات عمیق خود در مورد بی‌قراری و فقدان صحبت می‌کند. شاعر به مقایسه عشق و جدایی می‌پردازد و بیان می‌کند که حتی در لحظات خوشی، تلخی جدایی همواره وجود دارد. او همچنین به دشواری‌های زندگی و وابستگی‌های عاطفی اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که رهایی از این گرفتاری‌ها غیر ممکن است. در نهایت، شاعر با لحن هشداردهنده‌ای از خطراتی که در مسیر عشق وجود دارد، صحبت می‌کند و تأکید می‌کند که عشق می‌تواند هم زیبا و هم دردناک باشد.