نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۹۷۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

اکسیر شادمانی است خاک دیار طفلی

بازیچه ای است عشرت از رهگذار طفلی

شیرافکنان غم را در چشم خاک ریزد

بر هر طرف که تازد دامن سوار طفلی

در عالم مکافات هرباده را خماری است

تلخی زندگانی باشد خمار طفلی

در برگریز پیری شد رخنه های آفت

هر خنده ای که کردیم در نوبهار طفلی

خطی کشید بر خاک گردون کینه پرور

هر جلوه ای که کردیم در روزگار طفلی

شد از فشار گردون موی سفید و سرزد

شیری که خورده بودیم در روزگار طفلی

هر چند گرد پیری بر رخ نشست ما را

مشغول خاکبازی است دل بر قرار طفلی

شد عمر و خارخارش در دل هنوز باقی است

هر چند بوده ده روز صائب بهار طفلی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی شادی و لطافت دوران کودکی می‌پردازد. شاعر با استفاده از تصاویری زیبا، به یادآوری احساسات شاد و بی‌خیالی کودکانه می‌پردازد و عواطف تلخ زندگی بزرگسالی را مقابل آن قرار می‌دهد. او بیان می‌کند که چگونه غم و مشکلات بزرگسالی، بر شادابی دوران کودکی سایه انداخته‌اند. با اشاره به پیری و اثرات آن بر زندگی، شاعر یادآور می‌شود که حتی اگر سال‌ها بگذرد و بر چهره‌اش نشانه‌هایی از پیری نمایان شود، دلش هنوز درگیر شادی‌های بی‌فکرانه دوران کودکی است. در نهایت، این شعر تأکید می‌کند که خاطرات زیبا و شاد کودکی همیشه در ذهن و دل آدمی باقی می‌ماند، حتی در میانسالی و پیری.