نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۱۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

پیوسته دل سیاه بود خلق تنگ را

دایم ستاره سوخته باشد پلنگ را

شد بیشتر ز قامت خم دل سیاهیم

صیقل برد ز آینه هر چند زنگ را

بر زر مگیر تنگ که از خرده شرار

دایم به آهن است سر و کار سنگ را

از تیغ آبدار نترسند پردلان

از چار موجه نیست محابا نهنگ را

از خلق تنگ بر تو جهان تنگ گشته است

بیرون ز پای خویش کن این کفش تنگ را

حلوای آشتی است چو شد زهر عادتی

رغبت به صلح نیست بدآموز جنگ را

شد سحر ساحران ز عصای کلیم محو

در راستان اثر نبود ریو و رنگ را

دوزد ز یک خدنگ به هم، شست صاف تو

چون دانه های سبحه قطار کلنگ را!

تا هست در چمن اثر از رنگ و بوی گل

صائب مده ز دست می لاله رنگ را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تنگناها و مشکلات زندگی اشاره می‌کند و به‌طور خاص بر این نکته تأکید دارد که انسان‌ها باید از محدودیت‌های خود فراتر روند و به دنبال آزادی و آرامش باشند. مولف با استفاده از شکل‌های نمادین مانند "دل سیاه" و "خلق تنگ" ابراز می‌کند که تلاش و کوشش برای تغییر شرایط ضروری است. او به جنگ و آشتی نیز اشاره دارد و می‌گوید که عادت‌های زهرآگین نباید مانع از داشتن تمایل به صلح شوند. در نهایت، به زیبایی‌های زندگی اشاره می‌شود و به اهمیت حفظ آن‌ها و نه از دست دادنشان تأکید می‌شود.