نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۳۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از کار رفته دست چو دست سبو مرا

ریزند می چو شیشه مگر در گلو مرا

کی می رسید چاک گریبان به دامنم؟

گر می رسید دست به دامان او مرا

رنگین تر از سرشک بود گفتگوی من

از بس شده است گریه گره در گلو مرا

از خویش رفته را نتوان یافت نقش پا

سرگشته آن کسی که کند جستجو مرا

دلسرد از نظاره باغ بهشت کرد

صحرای ساده دل بی آرزو مرا

دارد هوای چشمه خورشید شبنمم

مقراض بال و پر نشود رنگ و بو مرا

از چاره، درد عشق یکی می شود هزار

بیچاره آن کسی که شود چاره جو مرا

از شوق جلوه تو سراپای دیده ام

هر چند آب رفته نیاید به جو مرا

صد کاسه خون اگر چه کشیدم درین چمن

زردی نرفت چون گل رعنا ز رو مرا

در حفظ آبرو چو گهر لرزشم بجاست

جان تازه داشت در همه عمر این وضو مرا

از گوهرم غبار یتیمی نمی رود

صائب اگر محیط دهد شستشو مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و دردهای عاشقانه‌ی سراینده می‌پردازد. شاعر از دلتنگی و اشتیاقش برای محبوب می‌گوید و حسرت‌های ناشی از دوری را توصیف می‌کند. او اشاره می‌کند که چگونه غم و گریه بر روی او سایه افکنده و تلاش برای فراموشی عشق به هر دلیلی ناکام مانده است. سراینده با به کار بردن تصاویری از طبیعیات و چهره انسان، درد خود را بازگو می‌کند و از تأثیرات منفی عشق و تنهایی بر زندگی‌اش سخن می‌گوید. در نهایت، او به یتیمی و غبار غم بر روی جانش اشاره می‌کند و از عدم توانایی در فراموش کردن محبوبش سخن می‌گوید.