نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۷۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دست فلک کبود شد از گوشمال ما

شوخی ز سر نهشت دل خردسال ما

چندین هزار جامه بدل کرد روزگار

غفلت نگر که رنگ نگرداند حال ما

با آن که آفتاب قیامت بلند شد

بیرون نداد نم، عرق انفعال ما

چون آفتاب سرکشی ما زیاده شد

چندان که بیش داد فلک خاکمال ما

عمر آنچنان گذشت که رو باز پس نکرد

دنبال خود ندید ز وحشت غزال ما

افکند روزگار به یکبار صد کمند

از شش جهت به گردن وحشی غزال ما

از سیلی خزان که ز رخ رنگ می برد

نگذاشت باد سرکشی از سر نهال ما

خال شب از صحیفه ایام محو شد

از شبروی به تنگ نیامد خیال ما

صائب هزار حیف که در مزرع جهان

شد صرف شوره زار معاصی، زلال ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به تأملات خود در مورد گذر زمان و تأثیرات آن بر زندگی‌اش می‌پردازد. او از این می‌گوید که زمان با تغییرات زیادی همراه بوده و زندگی‌اش را تحت تأثیر قرار داده است. شاعر به قدرت آفتاب قیامت اشاره می‌کند و می‌گوید که با وجود این قدرت، هنوز نتوانسته‌اند از حالت انفعالی خود بیرون بیایند. او همچنین به عمر خود اشاره می‌کند که بدون بازگشت به گذشته گذشته است و احساس تنهایی و وحشت دارد. شاعر از چالاکی و تغییرات ناگهانی زمان گلایه می‌کند و می‌گوید که زندگی‌اش به نوعی به شوره‌زاری از معاصی تبدیل شده است. در نهایت، او احساس حسرت و افسوس دارد که در میان دنیای پر از مشکلات و معاصی، نتوانسته از زیبایی‌ها و نعمت‌ها بهره‌مند شود.