غزل شمارهٔ ۸۱۳ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تسکین ندهد خوردن می سوز درون را
آتش بود این آب، جگر تشنه خون را
راندن نکند خیرگی از طبع مگس دور
اندیشه ز خواری نبود مرد دون را
از پیشروان دل نگرانی نتوان برد
پیوسته بود چشم ز پی راهنمون را
نگذاشت ز سر، سرکشی آن زلف ز آهم
حرفی است که در مار اثرهاست فسون را
عقل است که موقوف به کسب است کمالش
حاجت به معلم نبود مشق جنون را
صائب مکن از بخت طمع برگ فراغت
کز باده نصیبی نبود جام نگون را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان درد و آتش درون خود میپردازد و احساسات عمیق و نارضایتیهایش را منعکس میکند. او به اهمیت عقل و دانش اشاره میکند و بیان میدارد که موفقیت و کمال نیاز به تلاش و یادگیری دارد. همچنین، او به این نکته اشاره میکند که امید به راحتی و شادمانی از سرنوشت ناامیدکننده ممکن است بیفایده باشد و نباید به خوشبختی بدون تلاش دل خوش کرد. در نهایت، تأکید بر پیوستگی به راهنما و هدایت در زندگی نیز وجود دارد.