نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸۲۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

آن کس که داد پیوند با کاه کهربا را

خواهد به هم رسانید جانهای آشنا را

دامان رهروان را زخم زبان نگیرد

از خار ره پر و بال افزون شود صبا را

چون سنگ سرمه خاکش پیرایه نظرهاست

چشمی که یک نظر دید آن چشم سرمه سا را

تعظیم خاکساران روشنگر وجودست

زان جا دهند مردم در چشم توتیا را

در سینه خون گرمش یاقوت و لعل گردید

در زیر تیغ چون کوه هر کس فشرد پا را

از آب شد دو بالا سودای بید مجنون

عاقل نمی توان کرد دیوانه خدا را

در خواب بود مخمل کز کارگاه قسمت

نقش مراد خندید بر چهره بوریا را

افتادگان خود را کی بر زمین گذارد؟

راهی که بال و پر داد از شوق نقش پا را

در کارگاه عشق است تدبیر عقل بیکار

طوفان نمی کند گوش تعلیم ناخدا را

تا دامن قیامت خونش سبیل باشد

چشمی که دیده باشد آن آتشین لقا را

تا نخوت سعادت بیرون رود ز مغزش

با سگ شریک روزی کردند ازان هما را

سخت است دل گرفتن صائب ز نوک مژگان

برتافتن محال است سرپنجه قضا را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره ارتباط روحی و معنوی میان انسان‌ها و تجربیات عمیق عشق و زندگی است. شاعر به پیوندهایی اشاره می‌کند که با عشق و محبت شکل می‌گیرند و به زخم زبان دشمنان و مشکلات زندگی عادت می‌کند. او از زیبایی‌هایی در دل و چشم افرادی که عشق را تجربه کرده‌اند، صحبت می‌کند و بر اهمیت تعظیم و احترام به افراد فرهیخته تأکید می‌کند. شاعر به چالش‌های عشق و چگونگی تحول وجودی انسان‌ها در مسیر عشق اشاره دارد و همچنین به ناپایداری عقل و نقشه‌های آن در این کارگاه عشق. او بیان می‌کند که عشق و ارتباطات عمیق، ممکن است در مسیرشان با درد و رنج همراه باشد، اما به طور کلی بر ارزش‌ها و زیبایی‌هایی که در این روابط وجود دارد تأکید می‌کند. در نهایت، او به این نکته می‌رسد که انسان‌ها باید از تنگ‌نظری و خودخواهی خارج شوند و روی به عشق و همراهی با یکدیگر بیاورند.