شمارهٔ ۳۶۸ صائب
صائب / متفرقات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ترا که چتر زراندود آفتاب بود
هلال عید به اندازه رکاب بود
همان خورم به رگ خواب نیش بیداری
اگر چه بسترم از پرده های خواب بود
مزن به شیشه ما سنگ محتسب زنهار
کبوتر حرم ما بط شراب بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زیبایی و تابش نور آفتاب به عنوان چتری زراندود یاد میکند و آن را با هلال عید مقایسه میکند. او به احساسات و تمایلاتش اشاره دارد و میگوید که حتی در حالی که زیر پرده خواب است، بیداری و هوشیاری در خونش جاری است. شاعر از کسی میخواهد که به شیشه او سنگ نزند، زیرا کبوتر حرم او به نوشیدن شراب اشاره دارد. به طور کلی، شاعر در این اشعار به تضاد بین خواب و بیداری، عشق و مستی اشاره میکند.