نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۴ صفای اصفهانی

صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به تار موی بتی شد سلاسل دل من

ببین به ضعف که یک موی شد سلاسل من

کشیده ابروی آن ترک نیم‌مست کمان

پی شکار دل این مرغ نیم بسمل من

به پرده دیدم و بی‌پرده در شمائل او

به شکل صورت تصویر شد شمائل من

چه فتنه بود که رفت از مقابل من و باز

نشسته است شب و روز در مقابل من

بزاد عشقم و پرورد و کشت و برد خاک

ندانم از چه بزاد آنکه بود قاتل من

بسوخت ز آتش و خاکسترم سپرد به باد

چه آب بود که از او سرسته شد گل من

خیال مغز به سر دارم و نهفته به پوست

به مغز خشک ببین و خیال باطل من

همیشه در سفرم باز در مقام خودم

که هم‌ترازوی ما هست برج محمل من

هزار مرحله طی کرده راه مانده هنوز

ز من بپرس که گویم کجاست منزل من

پدید گشت به یک عمر جستجوی که بود

من آنکه می‌دوم اندر قفاش در دل من

چه پرده بود که روشن نبود دیدهٔ دل

ز طلعتی که بود آفتاب محفل من

یکی‌ست شاهد و مشهود و آشکار و نهان

شوید جمع و نمایید حل مشکل من

فنای کون و مکان باشد و بقای صفاست

همانکه پیش تو دریاست هست ساحل من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عمیق عاشقانه و دلتنگی شاعر می‌پردازد. شاعر با استفاده از تصاویر زیبا، به چنگال عشق و تأثیرآن بر روح و جسمش اشاره می‌کند. او از قدرت یک موی معشوق سخن می‌گوید که دل او را در بند کرده و عشق را به عنوان عامل اصلی حیات و مرگش معرفی می‌کند. شاعر به تمثیل‌های مختلفی برای بیان ظرافت‌های عشق و درد و رنجی که از آن می‌کشد، می‌پردازد و در نهایت به جستجوی حقیقت وجود خودش در دل و دنیای درونی‌اش اشاره می‌کند. او به نوعی به سفر درونی‌اش و دشواری‌های آن اشاره دارد که هنوز به پایان نرسیده است. به طور کلی، این شعر ترکیبی از زیبایی، عشق، اندوه و جستجوی وجود است.