شمارهٔ ۱۲۵ صفای اصفهانی
صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
پورا بسلطنت رسی این پند گوش کن
تاج سر از غبار در میفروش کن
گفتار من که هست چو لولوی شاهوار
مرجان گوش جان حقیقت نیوش کن
هوش تو را مشاهدهٔ سِرّ غیب نیست
خواهی به سِرّ غیب رسی ترک هوش کن
گسترده است سفرهٔ دولت به بار دل
ای خاکسار بارگه فقر نوش کن
حق ناخدای کشتی دریای زندگیست
ای ابر ریزش آور و ای بحر جوش کن
ای در برِ تو جامهٔ زربفت خسروی
روی ملاطفت به من ژندهپوش کن
معشوق شاهد دل و مشهور دیده است
با خویش گفتگو کن و ترک سروش کن
ای خرقهٔ کمال به دوش ولایتت
جان مرا ردای عنایت به دوش کن
جوش و خروش رعد درین گوش بیصداست
ای سینه هرچه خواهی جوش و خروش کن
نقش خط نگار که دیباچهٔ بقاست
از دل بخوان و ترک خطوط و نقوش کن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان نکات مهمی درباره زندگی و معنویت میپردازد. شاعر به فردی توصیه میکند که از دنیای مادی و ظواهر فاصله بگیرد و به حقیقت و باطن زندگی توجه کند. او به اهمیت ترک هوای نفس و فقر درونی اشاره میکند و بر این نکته تأکید میکند که ارتباط با حقیقت و عشق واقعی اهمیت بیشتری دارد. شاعر همچنین به نیاز انسان به رحمت و محبت الهی اشاره میکند و از او میخواهد که از ظواهر دوری کند و به عمق وجودش بپردازد. در نهایت، او بر ارزشهای معنوی و باطنی به جای خطوط و شکلهای ظاهری تأکید میکند.